تبليغاتX
فرزان عشق مامان

فرزان عشق مامان

شیطونک خانه ما

روزمرگی های من و پست رمزی

آپلود تک
 
شب  بود و میخواستم  بخوابونمش  و تو تخت با فرزان  بودم که یهو
 
سریع بلند میشه میره  درو ببنده و به مهیار میگه بابا نیایی تو اتاقا من
 
 و مامان  حرف خصوصی داریم و منم  نیشم باز که اوه الان چی میخواد
 
 بهم  بگه که میره  یک برس بر میداره و تند تند میکشه به کف  پام  و
 
منم بی هوش میشم از خنده
 
 
آپلود تک
تو  تمیزکاری عید  همش میومد میگفت این چیه و اون چیه و منم درگیر
 
بودم وهی جواب میدادم  اخر  سر  جا اسفندی که پر اسفند بود 
 
برداشت  و گفت این چیه و منم گفتم  دست نزن به اون اون  فضول 
 
 سنجه بماند که در باب  فضول سنج کلی سخنوری کردم چند روز پیشا 
 
رفته تو تراس میگه مامان بدو بیا فضول  سنجه افتاده و تمام  فضول 
 
سنجاش  ریختهآپلود تک
 
پسر ما هنوز هم که هنوزه  از حمام کردن و کلا از  رعایت بهداشت
 
بیزاره حاضره هر کاری انجام بده و ولی حمام نره تا اونجایی که
 
عقیده داره  چون کچلا مو ندارن  پس کلشون بو نمیگیره و شامپو
 
نمیزنن و ارزو داره کچلش بکنن تا حمام نره و مهیارم کلا  عشق کچل
 
آپلود تک
 
چند روز  پیشا هی میگفت  بابا منو ببر کچل کن و دیدم وای  چقدر
 
وضعیت داره بحرانی میشه  بهش میگم  فرزان اگر کچل  بکنی من تو
 
رو دوست ندارم یک کمی  فکر میکنه و میره  سریع  به باباش میگه
 
باباشم میگه عیب  نداره بابا من  میرم  عروسی میکنم و اون خانومه
 
تو رو دوست داره  فرزان با جدیت  میگه خوب ماشینتم گل  بزن و برای
 
منم لباس داماد بخر  و باباشم میگه اره تو هم بیا تو بغل عروس بشین
 
فرزان  یک کمی  فکر میکنه و میگه  بابا تو  متوجه نیستی من جلو
 
بشینم سرم میخوره به شیشه خون میاد من میرم عقب میشینم و 
 
کمربندمم میبندم
 
آپلود تک
فرزان بچه ای هستش که  طبع شعر  ساختنش بالا  هست که البته
 
این  شعرا واقعا کمدی هستش   یعنی  با یک ریتمی یک   حرفایی رو
 
ادا میکنه که از خنده غش میکنی و کلا خیلی راحت و جدی  سرکارتم
 
میزاره
 
آپلود تک
چند وقت  پیش  فرزان پیش همسایمون بودش و  یهو جلو  شوهر
 
همسایمون  به قول خودش ترکید و  شوهر  دوستم  گفت  بچه ها
 
صدای چی بود فرزان با جدیت  گفت  هیچی  بابا  صدای مبل  بود یا 
 
شایدم  توپ  بود دوستم میگفت  شوهرم تا چند دقیقه هنگ بود از 
 
 جواب فرزان
 
قرار  بودش از اول  مهر فرزان  بره کلاس و منم به امید کلاسای بادبادک
 
 بودم که وقتی قرار  شد برم ثبت نام بکنم دیدم رفته الهیه و خوب منم
 
همه میدونن  چقدر  فعالم و البته ترافیک شدید اون منطقه بی خیالش
 
  شدم بعد از کلی پرسیدن دیدم مهد  پاکان  تو جردن مهد خیلی خوبیه
 
 
و واقعا هم مدیرش و کارکنانش خوب  بودن و فرزان رو کلاسای  پیش
 
اون مهد  ثبت نام کردم و روز اول فرزان  ساعت ۹ رفتش و ۲ برگشت
 
ولی فردای  اون روز وقتی  بردمش  مهد اینقدر گریه کردش و گفتش
 
نمیمونم و من ناچار  برش گردوندم و بهونشم این بود که خسته  بودم
 
ولی  از فرداش همش  بهونه میوردش که حوصله ندارم و فردا بریم و بعد
 
از  صبت با مدیر مهد قرار  بر این  شد که  یک ماه  رفتنش  به تعویق 
 
بیوفته  و منم  یک  سری کارت براش گرفتم  که  با اونا  فعلا کار  بکنه
 
اون روزرفته کارتا رو اورده و میگه مامان  بیا و  اومدم پیشش نشستم
 
دیدم   کارتا رو بر  زده و داره   فال میگیره  برگشتم میگم نه نه جون نه
 
من رمالم  نه بابات میگه وایسا برات بگم  چی  میشه  حالا  هر کی
 
میخواد  ایندشو ببینیه فرزان  خبره این کاره
 
آپلود تک
تو یک کارت بهش چند تا دایره  رنگی  ریزو درشت نشون میدم میگم این
 
 چیه  میگه   اسمارتیزای  بزرگ و کوچیک
 
آپلود تک
اومده  بهم میگه  خیار داریم میگم نه میگه موز چی میگم نه میگه ای
 
خدا  چقدر ما بدبختیم 
 
فرزان عاشق ابگوشت  هستش و منم   چون فرزان گوشت نمیخوره با
 
جون و دل  براش میپزم که اقلا اینجوری گوشتشو  بخوره و به من 
 
سفارش ابگوشت داده بود و تو راه پله داشت میومد بالا  و در خونه
 
همسایمونم باز  بود بهش  میگم فرزان بیا بالا ناهار امادست   میگه
 
ناهار  چیه میگم  ابگوشت میگه ای  بابا اینم که هر  روز ابگوشت میپزه
 
یک مدتی گیر داده بود رو بچه دوم و  یک روز  بهش گفتم فرزان
 
میخوای   یک بچه دیگه  به دنیا  بیارم من  با جدیت اومده گفته اگر  اون
 
به دنیا  بیاری منو میندازی تو کیسه میزاریم  سر کوچه
 
 
 
 
 
آپلود تک
حالا  از خودم بگم که  بازم رفتم  موهامو  روشن کردم  چون  دفعه 
 
قبلی همچین  چسبیدش برید ادامه مطلب
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط ِازاده  |