اومدم یک ذره تو این پست اه و ناله و کنم و همه برام دل بسوزونند
فرزان این روزا کلی وروجک شده و شیطون
دیگه رسما حرف منو گوش نمیده
هرچی بهش میگم برعکس عمل میکنه و با نیشخند میخواد عکس العمل منو
ببینه و صادقانه اعتراف میکنم دیگه بریدمممممممممممم
در یک وضعیت بحرانی داره تمام دندونای کرسی اخرش رو باهم در میاره
و اخلاقش از اخلاق محمدی یک ریزه محمدی تره
از صبح که از خواب بلند میشه با چشمای نیمه بستش دست منو میگیره و
خرکش از تخت میکشم پایین حالا اصلا نمیگه این خوابه داره خواب میبینه
بیهوشه یا ناخوشه منم با چشای بسته دنبالشم
اولش باید بره تو پاسیو یه دورکی بزنه بعد بیاد تمام قابلمه ها رو بکشه بیرون
با دو تا کفگیر هی بزنه روش و دو صدم ثانیه بعد باید اون ماشین غول پیکرش که
معلوم الحال شده و شارژ هم نمیشه بیارم و بشینه توش و دو تا فرمون بده

بعد باید بزارم سر جاش سنتور بیارم با دو عدد کفگیر به قاعده یه دست کامل بزنه
هر از گاهی یه خرکم بکنه یا یه دنگی در بیاد که اه سیم سنتور ننه هنرمندش
در رفت
بعد از اون نوبت ماشین لباس شویی که حتی شده باید با یک تیکه لباس
کار بکنه از بس حوله دستشویی توش انداختم حوله نخ نما شده تا ماشین لباس
شویی تو سیکل شستشو هست باید جارو برقی بیاد وسط و تمام جا رو باشدت
تمام و با اخرین درجه بکشه و درپایان دیدن فیلم در کامپیوتره که بدبختی من از این
قسمت به مرحله بحران میرسه و اصرار داره بخونید با (گریه)که یا بره تو فیلم بغل
باباش یا بره تو چمنای پارک بماند که چقدر پاشو میاره تو مانیتور و باسنشو میزنه
به مانیتور فقط کافی یه لحظه من تو فیلم باشم با چنان جارو جنجالی میگه رد کن
بره که خودمو با نه نه ناتنی سیندرلا اشتباه میگیرم و این قسمت در برابر فامیل
شوشو به بدترین نحو اجرا میشه
فقط کافیه مهمون بیاد تو خونمون چه زن باشه چه مرد چه بزرگ چه کوچیک فرزان
بلافاصله دستشو میگیره میبره تو اتاق خواب و رو تختی میکشه و میگه باید دوتایی
پتو را بزنیم کنار با هم بریم زیر پتو
حالا تصور کنید جلوی دیگران یه ملحفه چرک
زیر یک رو تختی زیبا
و این پروژه تا موقع خواب شبش ادامه داره مخصوصا بعد از خواب بعد از ظهرش
به مرحله بدتری میرسه چون بی حوصله هم هست
از لحاظ صحبت که خیلی کند هستش و هیچ چیزی تقریبا نمیگه و منو مثل پروژه
راه رفتنش نگران کرده 

روز عید مبعث تولد قمری فرزان هست درست دو سال پیش به اصرار زیاد من
که هنوز دارم فکر میکنم چرا اینقدر اصرار کردم تو روز مبعث این بلا گرفته متولد شد
شمارش معکوس هم برای روز تولدش اغاز شده و هنوز نمیدونم چیکار باید بکنم
فرزان یه نموره رگه های مهربانی توش هویدا میشه وقتی رو زمین دراز میکشم
با سرعت میره یه پتو بر میداره میاره و در این حین که دارم میگم ببین مهیار چه
جیگری شده میبینم با جیغغغغغغغغغغغغغ کوسن زیر سرم رو بر میداره و خودش
میخوابه
روز پنجشنبه با ساناز جون ودانیال عزیزم و دورا جون یه قرار داشتیم به مناسبت
امدن دوست عزیزمون به ایران که خیلی خوش گذشت جای شما خالیییی
بعدشم بعد از این همه خوردن مهیار منو خرکش برد بام تهران و به عنوان جریمه
پیاده تا بالا رفتیم و بسی مشعوف شدیم و من باز با اتوبوس برگشتم
و بلاخره فرزان دوست جونش شایا خانوم گل رو زیارت کرد
هر چی از جیگر بودن و خانوم بودن این خانوم طلای هنرمند بگم کم گفتم ولی فرزان
حسابی منو شرمنده کردو هی شایا جونی که برای فرزان غش میکرد رو مورد عنایت
قرار میداد حالا باز باهم قرار گذاشتن وقتی شایا اومد خونه مامانیش با فرزان
برن استخر فکر کن یه نی نی چاقالو و سفید و بور بیوفته دست فرزاننننننن
ای بیچاره شایا

این نی نی شایا جونی نیستا به زودی عکسشو میزارم این توپولو دوست فرزان
