تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers فرزان عشق مامان

سلام اومدم اونم چه اومدنی پراز ماجرا های جالب درجه جالبیش به حدی بود

که الان قیافه من شده شبیه خانوم هاویشان

img98.com Image Upload Center

 

سه شنبه شب تمام وسایل رو جمع کردم که صبح دیگه جرکت کنیم به سمت

شمال خلاصه ۲ تا ساک فقط واسه فرزان برداشتم یکیش که تمام لباسای گرم از

جوراب شلواری بگیر تا دستکش فقط چوب اسکی نزاشتم

یکیشم لباسای تابستونی بود با کلی اسباب بازی که تو خونه نگاهشونم نمیکنه

 با کلی کتابکتاباش حکایت خودم بود که تو دوران مدرسه تاسوپرم میرفتم

کتابمو میبردم که عذاب وجدان نگیرم قرار بود اونجا فرزان رو ببندیم به تخت و از

شیر بگیریم و گفتیم بزار این دم دمای اخر یه حالی بهش بدیم

 از ابعلی شیر خورد تا خود  بابلسر هر از گاهی هم جو میگرفتش و اصرار که بره

رانندگی کنه و کلا خوش قلق بود و ما هم خوب رسیدیم البته تا امامزاده هاشم

 یا به قول مهیار هاشم اقا ترافیک بود

img98.com Image Upload Center

تو این سفر نکاتی بر ما مسجل شدکه طول سفر ارتباط مستقیم داره با زبان ادمها

 به تور مثال طرز رفتار با راننده ماشینی که عین اسب میپچه جلوت

تو خیابونای تهران =جناب اقای عزیز

امامزاده هاشم =هوی یارو

پلیس راه امل=مرتیکه فلان فلان شده

ورودی شهرک=این دیگه زبان اشارست

دوم اینکه از همون اول شارژ شهرک رو تقدیم کنیم و یه کارت خوشمل هم بگیریم

تا هر دفعه ۵۰۰ بار این میله رو تو فرق سر ماشین نکوبند و ما هم هی بپیچونیم

img98.com Image Upload Center

ولی امان از این ماسه بازی و قلعه بازی ایندفعه بازارش داغ بود خفن

لب ساحل یه تیم اومده بودن ۷ تا دختررررررررررررر با ۳ تا گردن نازک

این دخترا بدون استثنا  همه  بودن چند تاشون فقط تاپ تنشون بود و بقیه تیشرت

تنگ بدون لباس زیر و یکیشونم کچل کرده بود کلاه گذاشته بود من که از بس دید

ردم چشمم عین تلسکوپ شده بود اینام نامردی نکردن همه با این قایق بادی ها

رفتن تو اب و در این مرحله محبت پدرای محترم قلمبه شده بود و همه با یه بیل و

سطل لب اب بودن و برا بچه هاشون قلعه میساختند و چند تایی هم تا زانو تو اب

بودن و مهیار هم چون روند رو به رشدش ادامه داره صندلیی که روش نشسته بود

تا کفه تو ماسه بود و نمیتونست تکون بخوره

img98.com Image Upload Center

تو این چند روز به فرزان کلی خوش گذشت و همش اب بازی میکرد و تو دریا بود

و یا با مامان و بابای مهیار بیرون بود و ما به خاطر مراعات حال بقیه فرزان رو از

 شیر نگرفتیم ومرتب فرزان رو می پیچوندیم و میرفتیم بیرون

وای برگشتنه به ترافیکی خوردیم که شجره نامه خودم رو جلو چشم دیدم و یه

دیدار انلاین با جد بزرگم داشتم فرزان هم که همش کلش اون زیر بود و شیر 

تناول میکرد

از فردای سفرمون فرزان ابریزش بینی گرفت و عطسه منم که حساس سریع

بردمش دکتر باستانی زاده و به من گفت التهاب شدید گوش کرده یا باید از شیر

بگیرینش یا نشسته بخوره اگرنه پرده گوشش پاره میشه و بهش زیتروماکس

وزادتین داد و ویتامین که شامل ویتا گلوبین+کلسی کر+سون سیز+زینک پولیش

فرزان فوق العاده بچه بد داروی هستش وای پرژه ای داشتیم با این دارو ها اصلا

با سرنگم میدادیم بالا میوردشده بودم عین کیمیاگرا مثلا زادتین رو با پودر قند

شیر قاطی میکردم و بهش میدادم تازه اونم عق میزد یا مهیار لباس  میپوشید

من پودر ژله رو با زیتروماکس و اب پرتقال قاطی میکردم  لباس تن فرزان میکردم

این محلولو ته حلقش میریختیم و مهیار به سرعت سوار اسانسور میشد و طبقه ها

رو بالا پایین میکرد تا فرزانو میداد به من ففر با دهن بسته اشاره میکرد به سینک

و تا میبردمش اونجا همه رو بالا میورد

img98.com Image Upload Center

یک هفته بعد از این موضوع فرزان صداش به حدی گرفت که در نمیومد و سرفه های

وحشتناک دوباره بردیمش دکتر گفت انفولانزا جدید گرفته باز کلی دارو و امپول

مهیارم به شدت مریض شده و فکر کنم نوع اول رو داره چون خفن مریضه طفلی

البته بیماری اقایون ارتباط مستقیمی به زایمان داره و دیگه میخ کوب میشن رو مبل

به جای اعضای بدنشون زبونشون کار میکنهمن بی چاره هم با شدت بیشتری

به کیمیاگری مشغولم اگه یهو گفتن ازی کوری بدونید منم

img98.com Image Upload Center

اتاق خوابمون شده عین اسایشگاه سربازخونه ها همش  توش سرفه و عطسه و

فین فینه خودمم مریض شدم الان که دارم میتایپم کل کیبورد خیسه عصاره

فرزان هم داره رو گاز میجوشه  چون رسما هیچی نمیخوره و من با سرنگ به جونش

میوفتم و بهش اب سوپ و عصاره تزریق میکنم

پی نوشت=عکسای اخر کارهای که من رو فرزان انجام میدادم موقع تبش رو 

عروسکش پیاده کرده

پی نوشت=ویروس تو من اثر نمیکنه  و بدنم هنگ کرده یه روز صدام عین خروس

میشه و یه روز لکنت میگیرم یک روزم سالم و پا برجاهستم

پی نوشت=فرزان رسما پدر من رو در اوردددددددددددددددد

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 4:17 قبل از ظهر توسط ِازاده |

با سلام
من ازاده مامی فرزان هستم منو مهیار درتارخ 31 شهریور 1385 ازدواج کردیم
حاصل عشق ما در تارخ 20 مرداد1386درساعت11 صبح زیرنظر دکتر اشتری به دنیا امد
وعشق ما را جاویدان کرد

Home
Email
Night Skin